آرزو

آرزو را دوست دارم زیرا همیشه تو را در آخرش می بینم .
من کوشیدم و جاده ی آرزو ها را هر چه سریعتر طی کردم حتی زودتر از تقدیر !
اما حالا که به انتها رسیدم درختی را می بینم در وسط کویری بی آب و علف ، درختی
که قرار بود تو را زیر آن بیابم.
خودم را به زیر درخت می رسانم اما تو را نی بینم !
گلی را می بینم که قرار بود تقدیر آن را بر دستانم گذارد اما حالا آن را به آغوش کویر بخشیده.
بر بالین گل می نشینم و با اشک هایم نوازشش می کنم تا شاید زوری رنگ لبانت ره پیدا کند.